دوشنبه - 2018 ژوئن 18 - 5 شوال 1439 - 28 خرداد 1397
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 235903
تاریخ انتشار : 20 اسفند 1396 12:44
تعداد مشاهدات : 116

مدرسه علمیه الغدیر تهران (خواهران)

کتاب های خواندنی برای ایام عید نوروز

این کتاب ها همگی در کتابخانه مدرسه علمیه الغدیر تهران (خواهران) موجود می باشد و علاقه مندان می توانند جهت امانت گرفتن کتاب برای ایام عید نوروز به کتابخانه مراجعه نمایند.

کتاب «خوشه های خاطره» - برگ هایی از روزهای اسارت

خلاصه:

یخچال

یک بار فردی به نام «خالقی» از وطن فروشانی که در خدمت عراقیها بود، برای سخنرانی به یکی از آسایشگاه ها آمده بود تا به قول خودش اسرا را آگاه سازد. همینطور که حرف می زد و از عراقیها تعریف می کرد چشمش به دستشویی اتاق افتاد که دورش را با گونی سفید رنگ و تازه ای پوشیده بودند.

گفت: قبلا عراقیها از وضع خوب شما برایم گفته بودند اما حالا که چشمم به این یخچال نو و بزرگ افتاد، بسیار خوشحال شدم.

صدای قهقهه بچه که بلند شو خودش فهمید چه دسته گلی به آب داده...

 

کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود»– شهید دکتر مصطفی چمران

خلاصه:

هنوز به استقبال خدا نرفته ام

..همیشه در خلوت شبهای تار با او راز و نیاز می کنم. همیشه دلم از شور عشقش می سوزد، می طپد و می لرزد. همیشه مردم را به سوی او می خوانم. همیشه به سوی او می روم و هدف حیاتم اوست.

او را خیلی دوست دارم. او خدای من است. محرم راز و نیاز من است. تنها کسی که هرگز مرا ترک نکرده است. اما از او می ترسم. از حضورش شرم دارم. دائما از او می گریزم. جرات ملاقاتش را ندارم...

 

کتاب «شاهرخ، حُر انقلاب اسلامی»

خلاصه:

مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیدا کنی!

بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه پیدا شد و بردیم مقر شاهرخ و نیروهاش.

شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند.

آنها را روی زمین نشاند و یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد و شروع به صحبت کرد:

شما متجاوزید. شما به خاک ایران حمله کردید. ما هر اسیری را که بگیریم می کشیم و میخوریم!

هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند.

شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت...

 

کتاب «کمی تا آخر دنیا» - آزاده ای که به عشق زیارت امام خمینره (ره) حافظ قرآن کریم شد.

خلاصه:

شهدایی که گمنام شدند

..اولین نفر من بودم. یکی از سربازان لوله اسلحه را روی سرم گذاشت و دستش را روی ماشه برد تا شلیک کند. فرصت خیلی کم بود و چکاندن ماشه کمتر از یک لحظه زمان می خواست. هیچ احساسی نداشتم، فرصت ترسیدن هم نبود. حتی چشمانم را هم نبستم. به دستان آن سرباز نگاه می کردم که...

 

کتاب «دختران اُ.پی.دی» - خاطرات مینا کمایی

خلاصه:

..از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که وقتی امام آمد، بگوییم: «اماما، اماما! تو را به جان مهدی، دیدار یک دقیقه». یعنی بنشین و بیشتر پیش ما باش.

با چشم های اشک بار فریاد می زدیم و این شعار را می دادیم. امام آمد و نشست. من محو امام شده بودم. پرده اشک نمی گذاشت بخوبی امام را ببینم...

 

کتاب «مهاجر»

خلاصه:

سه برادر

بی خوابی زده بود به سرم. رفتم توی محوطه پادگان دو کوهه قدم بزنم. از دور افرادی را دیدم که در حال شستن دستشویی ها بودند.

نزدیکتر رفتم. خشکم زد! باور کردنش مشکل بود. احمد متوسلیان، حاج محمود و حاج همت بودند که در حال شستن دستشویی ها بودند!

با دیدن این صحنه به یقین رسیدم؛ که فرماندهی برای اینها ذره ای ارزش ندارد...

 

کتاب «من اینجا نمی مانم»

خلاصه:

خون شهید

.. گفتند: امکانات نداریم. دیگه به هیچ وجه از محل فعلی تکون نمی خوریم. هر چی میخواد بشه! مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟!

شهید باقری خیلی آرام اما قاطع جواب داد: بله که هست! بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که روی زمین ریخته می شه!

گفتند: ما قوه محرکه میخوایم. امکانات نیست!

حسن ادامه داد: قوه محرکه شما، خون شهداست...

 

کتاب «شهید گمنام» - 72 روایت از شهدای گمنام و جاوید الاثر

سرباز عراقی از ترس اسلحه اش را روی زمین انداخت و فرار کرد. ما هم به دنبال او دویدیم. شاهرخ (شهید شاهرخ ضرغام) کمی جلوتر او را گرفت. سرباز عراق که خیلی ترسیده بود داد می زد: من رو نخور!!

من که کمی عربی بلد بودم رفتم جلو و گفتم: من رو نخور یعنی چه؟!

سرباز گفت: فرمانده ما عکس این آقا را به ما نشان داده و گفته او آدم خوار است!

شاهرخ خیلی خندید. از آن روز نام گروه چریکی خود را گذاشت: آدم خوارها!                                                                                     

کتاب «سیمرغ» - روایت شهیدان شیرودی و کشوری

خلاصه:

..همانطور که بیرون نگاه می کردم صدای شیرودی را شنیدم که گفت: «آخ سوختم، آخ»

مکثی کوتاه در ارتباط رادیویی ایجاد شد.

من هراسان از اینکه شیرودی را زدند..

ناگهان صدای خنده او را شنیدم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. گفتم: اکبر چی شد؟!

شیرودی با خنده ای دوباره گفت: هیچی نشده ناراحت نباشید. یه گلوله خورد بالای سرم و افتاده توی لباسم خیلی داغه نمی تونم راحت بشینم!

گلوله شیشه سمت چپ را سوراخ کرده بود. درست موازی با سر شیرودی...

 

سری کتاب های نیمه پنهان ماه:

-شهید مهدی باکری

-شهید حمید باکری

-شهید کلاهدوز

-شهید زین الدین

-شهید دقایقی

-شهید بابایی

-شهید چمران

-شهید منوچهر مدق


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :