چهارشنبه - 2017 نوامبر 22 - 4 ربيع الاول 1439 - 1 آذر 1396
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 88032
تاریخ انتشار : 17 آبان 1394 11:27
تعداد مشاهدات : 600

گرامیداشت شهدای مدافع حرم در مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها برگزار شد.

سبک زندگی سردار شهید همدانی از زبان همسر

یک بار برایم تعریف کرد از روزی که با یک گونی اسلحه دور میدان آرامگاه همدان، پلیس آژیرکشان دنبالش کرده بود و وقتی گرفته بودش، پلیس به ایشان گفته بود شما بخاطر تخلف در رانندگی جریمه می شوید. حاج آقا می گفت: "حاضر بودم صدبرابر جریمه بدهم از خوشحالی. چون فکر می کردم ساواک متوجه اسلحه ها شده."
 یادواره شهدای مدافع حرم با محوریت سردار شهید حسین همدانی، با حضور همسر گرامی و فرزند این شهید عزیز، در مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها برگزار شد.

این مراسم با عزادری برای مصائب حضرت زینب کبری سلام الله علیها، پخش فیلم و خاطره گویی خانم همدانی همراه بود.

خانم همدانی خاطراتی از همسر عزیزشان نقل کردند که خلاصه ای از آن را در ادامه می خوانید.

«من و حاج آقا سال 56 ازدواج کردیم. من 18 سالم بود و ایشان پسر عمه من بودند. قبل از ازدواج با من که صحبت کردند گفتند: "من طرز فکرم اینطور است، می خواهم با طاغوت مبارزه کنم."

مدت کوتاه نامزدی کارهایش را به من می گفت و من خوشحال بودم با کسی ازدواج می کنم که چنین طرز فکری دارد. به من گفت: "من حتما زندان می روم و ممکنه اعدام هم بشوم. باید خودت را آماده کنی برای چنین زندگی."

زندگی ما خیلی ساده بود و در دو اتاق با مادر ایشان که عمه ام بودند، زندگی می کردیم. ایشان از هفت سالگی کار می کردند و خرج تحصیل خودشان را در می آوردند.

من هم با خودم نیت کردم که تا اخر با ایشان زندگی کنم و در تمام مراحل در کنارشان باشم. کمر همت را بستیم و با بسم الله شروع کردیم.

ایشان نوارهای امام را می آوردند و شبها با صدای خیلی کم و احتیاط زیاد گوش می دادیم.

بعد از مدتی ایشان رفت راننده ی اتوبوس شد و از تهران به همدان مسافر می برد. برای من سؤال شده بود که چرا ایشان راننده شده. وقتی پرسیدم گفت: "حالا بعدا متوجه می شی." بعدها برایم گفت: "من از تهران به همدان در قالب راننده اتوبوس، اعلامیه می بردم. یک بار یکی از ساواکی ها متوجه شد و با آجر سرم را شکست تا بتواند اعلامیه ها را بردارد که دوستانم به دادم رسیدند."

یک بار برایم تعریف کرد از روزی که با یک گونی اسلحه دور میدان آرامگاه همدان، پلیس آژیرکشان دنبالش کرده بود و وقتی گرفته بودش، پلیس به ایشان گفته بود شما بخاطر تخلف در رانندگی جریمه می شوید. حاج آقا می گفت: "حاضر بودم صدبرابر جریمه بدهم از خوشحالی. چون فکر می کردم ساواک متوجه اسلحه ها شده."

حاج آقا اخلاص زیادی داشت و کارهایش را فقط برای خدا می کرد و به نحو احسن انجام می داد، شجاعت زیادی داشت و همیشه در مبارزه با باطل بود.

به قول یکی از دوستان، زندگی حاج آقا پنج دوره داشت. مبارزات قبل از انقلاب، مبارزات کردستان، مبارزات جنگ تحمیلی، مبارزات دوران فتنه ها که رنج زیادی کشید و غصه ی زیادی خورد. مبارزات سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها.

پسرهایم می گفتند: ما هر چقدر هم که بدویم به بابا نمی رسیم کاملا مرتب از 5 صبح کارهایش را شروع می کرد. ورزش روزانه اش را داشت و تا شب در حال کار بود. وقتی هم خانه می آمد پا به پای من کمک می کرد. وقتی می گفتم حاج اقا شما خسته هستید از صبح کار کردید. می گفت: "مگه شما خسته نیستید؟"

از لحظه لحظه ی عمرش خوبِ خوب استفاده می کرد. می گفت: "برای خواب فرصت زیاد هست." هر مسئولیتی که به عهده اش می گذاشتند، به بهترین نحو انجام می داد. به بچه ها فقط راه را نشان می داد و انتخاب را بر عهده ی خودشان می گذاشت.

او یک دوست خوب، یک همسر خوب و یک پدر خوب بود...»



همسر شهید همدانی در مورد سه روز قبل از شهادت و آخرین روزی که ایشان را دیدند این گونه گفتند:

«بعد از دوازده روز آمد تهران، گفتم: زود آمدید؟ گفت: "برای کار کوچکی آمدم و بعد از دو سه روز باید برگردم. جوانان سوری اکثراً پدر و مادرشان را از دست دادند، برای این آمدم که مبلغی پول ببرم برای ازدواج جوانان سوریه کمکی باشد."

قرار بود دوشنبه بعدازظهر با حضرت آقا ملاقاتی داشته باشد. از ملاقات آمد و به خاطر سردرد، رفت استراحت کند که متوجه شدم به جای استراحت رفته طبقه پایین و دو تا پنکه گذاشته و یک قابلمه آب داغ. فریزر قدیمی مان را که کلی برفک گرفته بود تمیز می کند. گفتم: "حاج آقا شما ساعت 6 پرواز دارید. چرا نرفتید استراحت کنید؟" گفت: "من دارم میرم، شما هم کمر و پادرد داری گفتم کمی کمکت کرده باشم."

وقتی آمد بالا دختر بزرگم یک لیوان چای گذاشت جلویش و با سوهانی که روی میز بود چای را خورد، دخترم گفت: "باباجان شما قند دارید با سوهان نخورید"، گفت: "بابا جان دیگه قند رو ولش کن."

ساعت 6 عصر پرواز داشت. آمدم اتاقش دیدم همه ی اتاق را کاملاً تغییر داده. جایی که عبا و جانمازش بود را جمع کرده و تخت دخترم را گذاشته، همه وسایلش را جمع کرده بود. هیچ وقت این کار را نمی کرد که قبل از رفتنش وسایل اتاقش را کلا جمع کند. علت را که پرسیدم گفت: "من که دارم میرم، گفتم وسایل را هم جمع کنم."

آمد نشست کنار من و دخترهایم و نگاهی کرد بهشان و گفت: "زهرا و سارا، بابا این بار برود دیگر بر نمی گردد."

دخترهایم که خیلی بابایی هستند، گریه کردند. من خطاب به دخترهایم گفتم: "بابا همیشه از قبل انقلاب در مبارزات بوده و جبهه. خدا حفظش کرد الان هم به خدا توکل می کنیم..."

حاج آقا به من لبخند زدند و گفتند: "نه این بار شهید می شوم."

منم با شوخی و خنده گفتم: "حاج آقا شهید شدید شفاعت منم می کنید؟" دوباره لبخند زد و گفت: "بله"

گفتم: "حاج آقا شما شهید بشید من شما رو همدان نمی برم ها." گفت: "نه حتما ببرید." گفتم: "حاج آقا دردسر درست نکنید برا من. تو جاده سخته." گفت: "نه حتما باید ببرید همدان."

همه ی این حرف ها با شوخی و خنده بود. فکر نمی کردم جدی باشد. کمی به دخترهایم که گریه می کردند دلداری داد و حرف زد باهاشان و رفت تو اتاق و ساک همیشگی اش و وسایلی که همیشه می برد و بافت ها و کلاه را خالی کرد. پرسیدم: "مگه اینها را نمی برید؟" گفت: "نه، من خیلی زود برمی گردم. لازمم نمی شود."

انگشترهای عقیقی که داشت را هم درآورد و گذاشت جلوی آینه.

از زیر قرآن ردش کردم و رفت. سه بار آمد در خانه و برگشت. ازش پرسیدم: "چیزی می خواهید؟" گفت: "نه."

حاج آقا اهل پیامک نبود. ولی وقتی رفت یک پیامک خداحافظی برای من زد.

فردای آن شب، دخترم گفت: "مامان خیلی دلم برای بابا تنگ شده. هیچ وقت اینطوری نبودم."

کل سفر این بارش سه روز بود. دوشنبه رفت و پنجشنبه شهید شد. این بار آخر بی قرار رفتن بود. وقتی به چهره اش نگاه می کردم دلم می ریخت. انقدر که نورانی شده بود. هر وقت یاد آن چهره ی نورانی آخرین شب می افتم حالی می شوم که نمی توانم توصیف کنم. من این همه سال با ایشان زندگی کردم ولی چهره ی آن شب آخر، حالت خاصی بود.

چند روز بعدش ساری بودیم که ساعت 12-1 نیمه شب تلفن ها شروع شد و من فکر می کردم طبق معمول شایعات شروع شده که بگویند شهید شده و زخمی شده و ... ولی وقتی سومین تلفن شد دیگر یقین کردم که شهید شده. اما گفتند در کماست.

به دخترهایم گفتم: "قیافه ی آن روز پدرتان را یادتان هست؟ بابا حتما شهید شده." دخترهایم گریه می کردند و می گفتند: "توروخدا دعا کن تو کما باشه." گفتم: "نه. حتماً شهید شده. بار آخر بی قرار رفتن بود. خیلی سخته اما او به آرزویش و قافله ای که جا مانده بود رسید."

فراقش برای ما خیلی سخت است. اما خوشحالیم که به آرزویش رسید.»

منبع: سایت مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها



نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :