چهارشنبه - 2017 نوامبر 22 - 4 ربيع الاول 1439 - 1 آذر 1396
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 87525
تاریخ انتشار : 26 آبان 1394 13:50
تعداد مشاهدات : 327

گلستان در آتش

گلستان در آتش

نادانان ديدند که ابراهيم در دل آن تل خاکستر، شادان، آسوده و تندرست به ستايش و پرستش خداي يگانه مشغول است، هر چه چشمهاي خويش را مي ماليدند شگفتيشان افزون مي گشت، لاجرم سرها را بزير انداختند و از شرمساري به اين سو آن سو پراکنده گرديدند و ابراهيم نيز راه خانه پيش گرفت و نزد اهلش آمد

ابراهيم علیه السلام

نادانان ديدند که ابراهيم در دل آن تل خاکستر، شادان، آسوده و تندرست به ستايش و پرستش خداي يگانه مشغول است

                                                                                    
 

قسمت چهارم

ابراهيم محكوم به آتش شده بود. حکم اجرا شد و ابراهيم را به درون آتش پرتاب کردند، ابراهيم نيز با دلي شاد و ضميري اميدوار به رحمت کردگار و سرشتي آکنده از ايمان به خداي متعال خود را به آتش سپرد .

اما آتش چه کرد؟

 

آتش بر خلاف آنچه که مقتضاي طبيعي اوست و جز سوختن واژه اي در قاموس او نيست به فرمان فرمانرواي لايزال بر ابراهيم سرد و گوارا درآمد (انبياء 69)

روزها گذشت و آن آتش برافروخته رو به سردي نهاد و آرام آرام شعله هاي فروزان به تلي از خاکستر گراييد ومردم بابل صحنه اي شگفت را به نظاره نشستند!

نادانان ديدند که ابراهيم در دل آن تل خاکستر، شادان، آسوده و تندرست به ستايش و پرستش خداي يگانه مشغول است، هر چه چشمهاي خويش را مي ماليدند شگفتيشان افزون مي گشت، لاجرم سرها را بزير انداختند و از شرمساري به اين سو آن سو پراکنده گرديدند و ابراهيم نيز راه خانه پيش گرفت و نزد اهلش آمد.

روزها گذشت و ولوله معجزه ابراهيم بر سر زبانها بود و اندکي از بابليان با اين برهان شگفت آور الهي موحد گشتند.

اين رخداد بزرگ  کاخ سلطان کلدانيان را نيز به لرزه درآورد، تا آنجا که نمرود بن کنعان بن کوش که بزرگ جماعت بت پرستان بود از جريان معجزه ابراهيم با خبر گرديد و ابراهيم را نزد خود فرا خواند و او را مورد عتاب و خطاب قرار داد و گفت: جماعت بابليان را به ناکجا آباد برده اي، شهر را به آشوب کشيده اي، آخر بگو آن خدا کيست که بابليان و کلدانيان و رعاياي ما را بسوي او مي خواني؟ آيا جز من خدايي در اين ديار سراغ داري؟ چه کسي سزاوارتر است از من به پرستش؟ ابراهيم در پاسخ به او گفت: پروردگار من هموست که جان مي بخشد و جان مي ستاند، آفريدگار همه کائنات است و نابود کننده آنان  و شيرازه هستي در کف توانگر اوست .

آتش بر خلاف آنچه که مقتضاي طبيعي اوست و جز سوختن واژه اي در قاموس او نيست به فرمان فرمانرواي لايزال بر ابراهيم سرد و گوارا درآمد (انبياء 69)

پسر کنعان راه سفسطه را گزيد و به ابراهيم گفت من نيز چون خداي تو زنده مي کنم و مي ميرانم (بقره 258)، يعني هر آنکه را که بخواهم مي کشم و از ميان محکومان هر آنکه را که بخواهم زنده نگه مي دارم .

نمرود با نيرنگهاي بيان حقيقت کلام ابراهيم را در وراي پرده اي سخت پنهان ساخت، اما ابراهيم با همان برهان قاطعي که ويژه او بود در مصاف او بر آمد و گفت: پروردگار من هماني است که خورشيد را از جانب خاوران، جهان تاب مي سازد تو اگر توان لايزالي داري فرمان ده تا تا خورشيد از سوي باختران جهان افروز گردد.

کتاب کريم  در اين باره مي فرمايد: از شگفتي  انگشت بدهان گرفت آن کافر ناسپاس  و خود را مقهور برهان قاطع ابراهيم بت شکن ديد و چاره اي جز رهانيدن ابراهيم نديد، پس ميدان مجادله را ترک گفت و ابراهيم را رها ساخت و با نيرنگهاي ديگري وارد ميدان مخاصمه و جنگ با ابراهيم شد، بدين سبب در کنار ابراهيم جاسوساني گماشت، تا آمد و شدهاي آن  پيامبر برزگ را تحت سيطره قرار داده و مانع گرايش بابليان به ابراهيم و مکتب ابراهيمي شوند، عرصه بر ابراهيم هر روز تنگتر و تنگتر مي شد تا آنکه او به ستوه آمده و به انديشه هجرت افتاد.

بابل که سرزميني در عراق است را به سوي فلسطين ترک گفت و به گمان اينکه اهل حران در فلسطين آزاده و حق جويند به سوي آن شهر روانه شد، وارد آن سامان شد و مدتي را در آن ديار سکني گزيد، ديري نپاييد که دريافت حرانيان نيز بجاي اينکه خداي متعال را پرستش نمايند در آستان خورشيد و ماه و ستارگان سر فرود مي آورند، در دل اندهگين شد و چاره اي جز هدايت آنان نديد، پس مصمم گشت تا راه هدايت را از بيراهه ضلالت بر آنان بنماياند.

چاره ها انديشيد تا چگونه شرکشان را به آنان گوشزد کرده و گامهاي آشکار شيطان را در انديشه هايشان به آنان ياد آور شود، تا آنکه با ترفندي جانانه درس توحيد و خدا پرستي را به آنان گفت.

شبي فرا رسيد و ستاره زهره با درخشندگي تمام در دل آسمان ظاهر گشت، ابراهيم خود را از آنان وانمود کرد و هم انديشه آنان نشان داد و گفت: چه زيبا ستاره اي است! اين ستاره زيبا که در پهناي آسمان مي درخشد پروردگار من است، حرانيان که چون ابراهيم را هم انديشه خود پنداشتند، شادمان گشته و گمان بردند که ابراهيم شيفته جلالت زهره گرديده است، اما ديري نپاييد که زهره رو به باختر نمود و افول  کرد و همگان نيستي زهره را به چشم سر ديدند.

ابراهيم به آنان گفت: همه بودها در بقاي خود نيازمند وجودي هستند که همواره پايدار و باقي باشد، وجودي که پيوسته احاطه کامل بر زواياي هستي داشته باشد، بنابراين ستاره اي که رو به افول نهد نمي تواند آفريدگار جهان باشد.

اما شبي ديگر و مشرکاني ديگر و گوشه اي ديگر از فلسطين، پاسي از شب گذشته، و ماه در گستره آسمان به زيبايي تمام هويدا شد، ابراهيم رو به ماه کرد و  گفت: اين پروردگار من است ، چرا که اين بزرگتر است و زيباتر .

ماجرا همچنان ادامه دارد

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد رضا آقامیری


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :